تبليغاتX
پادمیرا


پادمیرا

یار ما چون به حرف می آید......آفتاب است و برف می آید

خوش به حال بچه ها

وقتی پدر مادرهایشان قهر می کنند یا از هم جدا می شوند،می توانند هر دو را بغل بگیرند،برای هردو غر بزنند،بخندند،گریه کنند

آنقدر که پدر مادر ها حسودی کنند.

دیشب

خورشید یک عالمه با بابایی اش حرف زد

گفت که از دست من خسته شده است

من برایش جوجه نمی خرم

از صبح تا شب مجبور می شود بوی سیگار این مردهای گنده را سرفه کند..


با هم قرار گذاشتند به من نگویند که مخفیانه همدیگر را ملاقات می کنند

صبح که بیدار شد ،شکل تن ِ پدرش شده بود

و مشت هایش را محکم بسته بود

نمی دانم دیشب چه بین هم رد و بدل کرده اند که هنوز دست هایش را باز نمی کند!


هر دو را به جان دوست دارم

ولی جان ِ بازگشت ندارم.


نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 11:29 توسط مهتاب محسنی| |

نامت رمز ادامه ی مطلب است


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/26ساعت 22:11 توسط مهتاب محسنی| |

میان ِ روزها و ساعت های شلوغی که دارم،میان تمرین ها،اجراها،کلاس ها،کارها... میان این همه، وقتی اگر باشد،نهار نمی خورم،در کافه تئاتر می نشینم  و رسول یونان می خوانم!!نمی دانم چرا!


تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرقی می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.


پی نوشت:

1).این روزها کاملا معنی (پوک) را فهمیده ام...پوک ام...حتی اگر پوکه ی گلوله ای

2).یکشنبه و سه شنبه..ساعت 2 و 3 و 5 برای نمایشنامه ی "کوکوی کبوتران حرم" و " دیوار" نوشته ی علی رضا نادری، در دانشگاه سوره، سالن رادی برای جشنواره تئاتر دانشجویی اجرای نمایشنامه خوانی دارم...با اومدنتون خوشحالم کنید.



نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 23:3 توسط مهتاب محسنی| |


موزیک لیلی ِ Aaron  شروع می شه

Lili,take another walk out of your fake world

لیلی: مثل پدرت حرف می زنی! "مسخره ست"! آره ، بله، مسخره ست!

بعضی وقت ها خونه رو می ریزم به هم. پیرهن هاشو و حوله پالتویی ش رو در می آرم

دارم زار می زنم ، لیلی خفه شو

پیرهن هاشو و حوله پالتویی ش رو در می آرم، می ندازمشون اینور اونور ، همینطوری پرت شون می کنم ، می ذارم بیفتن زمین...

 من از بس لیلی ام دارم می میرم

همینطوری پرت شون می کنم ، می ذارم بیفتن زمین...

مسخره ست

آهنگ رفته رو اوج.... دااااااااااااااااااااااااااااااااااد  می زنم

مسخره ست

تو سوپر مارکت گریه م می گیره چون دیگه نمی دونم چی بخرم. پشت چراغ قرمز ها هم گریه م می گیره ، چون دیگه نمی دونم کجا برم.


for every step in any walk
any town of any thought
i’ll be your guide

for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide

lili,easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پشت چراغ قرمز ها هم گریه م می گیره ، چون دیگه نمی دونم کجا برم. گریه م می گیره وقتی صدای ترانه های عاشقانه ی مزخرف رو می شنوم ، چون به نظرم واقعی می آن.

همه ی آدم های تمرین می آن جلو چشمم

شکیبا

امین

ساناز

و عکس هامون وقتی که من یهو دلم خواست زوئه رو بخونم  و تو زل زده بودی به لحن ِ کودکانه م

الان بیشتر از هرچیزی دلم می خواد تو بغل شکیبا گریه کنم...دو تا لیلی تو بغل هم


گریه م می گیره وقتی صدای ترانه های عاشقانه ی مزخرف رو می شنوم ، چون به نظرم واقعی می آن. همیشه گریه می کنم. حتی وقتی خوابم.

مسخره ست!




نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 22:39 توسط مهتاب محسنی| |


یک خط از این شعر را

بعد از تو

آنقدر خواندم و با ولع  در کتابخانه ام گشتم ،

بلکه تمامش را...

هی می گفتم : خدایا چقدر مهربانی کنار دستمان پرپر می زد و...


هربار اشکم راه را می گرفت

هربار شعری دیگر سر ِ راه می گرفت

دیروز

زیر باران

که داد می زدم و اشک می ریختم

انگشت میان ِ دیر آمدی ری را ، بردم

آمد:

تو  همانگونه پشت به من بخوان و مراقب باش  لیوان ِ بلور از میان دستکش های زردت سُر نخورد


***همیشه منتظر خبری خوش، خوابهای ترا مرور می کنم***(2)


گاه در بستر خویش ، پهلو به پهلوی گریه که می غلتم ،

با من از رفتن ، از احتمال

از نیامدن ، از او ، از ستاره و سوسو سخن می گویی.


شانه به شانه ی من

با من از دقیقه ی زادن ، از هوا ، از هوش ،

از هی بخند ِ هفت سالگی سخن می گویی.


خدایا

خدایا چقدر مهربانی کنار دستمان  پَرپَر می زد و

آینه نبود تا تبسم خویش را تماشا کنیم.

.

.

.

.



پی نوشت:

(1): این روزها (بعد از تو) ی شاهین نجفی فقط...

(2):شعر ِ سید علی صالحی از کتاب دیر آمدی ری را



نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 21:37 توسط مهتاب محسنی| |


دیدی چه ساده و چه به سادگی از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم؟..دیدی هیچکس از ما با ما نبود؟

گفتی: آره..می دانم..خووب..

گفتم من از خورشید و تو از ماه گفتی ، همه هرچه داشتیم رو کردیم و به عشق باختیم روزگار را...بابایی، من همیشه می خواستم عشق را در کنار زندگی داشته باشم، تو و من..من و تو خودمان را به زندگی بگوییم

گفتی می گوییم دخترم،امان بده

گفتم چه روزها و چه شب هایی که از شما می خواستم ، التماس می کردم، بابایی به زندگی فکر کن، به آنچه که در کمین ما نشسته است ، تند و جاری و سرکش..هی می گفتم بابایی برای یکی و یگانه شدن بایستی که ما آبروی عشق را نگه بداریم..چه روزها و چه شب هایی که از دست شد

گفتی آن روزهایی که رفته اند و آن شب هایی که جا نهادیم در پستوی دل، حکایت دل ما بود دخترم

گفتم خودت گفتی بابایی که رد ِ هر آنچه که رفت نباید گرفت، پس ،از آنچه که رفته است نگو..بگذار از آنچه که می آید بگویم، از روزگار ِ  پر گلایه، از آنچه مرا دلتنگ کرده است،از آنچه مرا در خود شکسته است..بگذار این بار از بابایی بگویم.از کسی که از دل ِ دخترش بی خبر است...

بابایی به بویت قسم خسته ام..دیگر چشم هایم اشکی ندارد برای ریختن...دیگر از این همه واهمه پوکیده ام..پوکیده ام...می فهمی؟

گفتی سعی می کنم جون ِ بابایی ِ من، من مهیای ِ شنیدنم...بگو...به بابایی بگو...

یادت هست بابایی، گفتی حیا و حجب گلگون دخترم اجازه نمی دهد که رو در روی بابایی بگوید از آنچه که نمی تواند؟ گفتی بگو دخترم، بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد

بابایی..به جان تو که از هیچ کس و ناکس گله ای ندارم...از عزیزانم حتی، عزیزانی که مرا به سادگی ِ باد آشفتند و پر پر کردند..نه..نه..دیگر جایی برای گلایه نیست...تنها می خواهم بنویسم که روزی روزگاری پیش آنکه مرا عشق آموخت، پیش دلم، کم نیاورم

می خواستی بشنوی؟ بشنو! این دختر ِ بابایی ست که می خواهد بگوید، بخواند

بخوان بابایی..با تمام ِ دل بخوان

از یاد نمی برم تو را و عشق زیبای تو را، لحظه ی قشنگ ِ دوست داشتن و به اوج رسیدن را، خواستنی و تمام نشدنی... حالا اینجا کنار ِ این همه خاطره ی بارانی،تنها به تو می گویم:


حضور معطر ِ  تو ، بودن ، درست آن زمان که نیستی...و لحظه ها با بوی خاطره هامان جان می گیرد،می ماند...می ماند

برای من،فقط یک نگاه ِ تو، همینقدر که بدانم هستی، کافیست بابایی

حالا همینجا و هرجا که نباشی و باشم ، یک حس ِ آشنا مرا با خود می برد...فریاد می زند..که هستم،با تو ، کنار ِ تو...


آه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه


پی نوشت: یک ماه و چهارده روز است که با این کلمه ها، با این دکلمه ها، با صدای پرویز پرستویی،زندگی،گریه،دیوانگی می کنم...

https://rapidshare.com/#!download|425p5|11914412|screenshot.rar|15117|R~92DD65A41EE4CAFD22F9BFF06D31BA57|0|0

با من گوش بده این روزها...

http://www.100ahang.com/musics.php?id=561



نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 21:54 توسط مهتاب محسنی| |


دستچين ميوه هاي ازل تا ابد

اسكله اي طلا

دستنبويه ي ايزدان است

                  آفتاب

                  - چنين مي گفتند - 

 

اما

آن چه كه من مي بينم

نارنجي چليده است

كه از كف كودكي خواب آلود

به دره ي آسمان افتاده است،

لكّ درشت خون است

كه كاهل و خونابه وار

بر جليقه ي آسمان

                    نشت مي كند.

بازار نقره فروشي است ماه

                  - چنين مي گفتند - 

تشت مُرصّع ايزدان است

كه روز ششم

فراموش اش كردند.

 

اما

آن چه كه من مي بينم

سمساري ورشكسته اي مجنون است

سكّه نقره اي از رواج افتاده

ظرف ملاميني نشسته

در پاشويه ي آسمان

صابون كف آلودي بي مصرف...

 

آخر

به چه كار من مي آيند

آفتاب و ماه

وقتي تو نباشي

 

كومه هاي پوك گل آلود برف اند

و دو سوختگي بر كاغذ

به آتش سيگار.

 

دو زخم كهنه بر دو گونه ي آسمان است

آفتاب و ماه

وقتي تو نباشي.




وام نوشت: شمس لنگرودی

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 14:7 توسط مهتاب محسنی| |

از گریه ی تمام شده ی بعد چند روز


از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز


از آدمی که مثل تو از ماه آمدست


از این همه بپرس: چرا حال من بد است؟...


نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 21:42 توسط مهتاب محسنی| |


هنگامی که کالیگولا خود را به بیماری زده بود ،هر کدام از ملازمان و بزرگزادگان چیزی را نذر شفای او کردند..یکی از یکی پرمایه تر،تنها برای رقابت در چاپلوسی

[بزرگزاده سوم: ای ژوپیتر ،ای خدای خدایان،جان مرا در عوض جان او بگیر.

کالیگولا:من پیشکش تو را می پذیرم.]

و اینگونه شد که بزرگزاده ی سوم را دست بسته به سمت مرگ بردند...وقتی او در کشاکش بردنش،فریاد می زد و زاری و التماس می کرد، کالیگولا سر برگرداند و با لحن جدی گفت:

زندگی را، رفیق عزیز، زندگی را اگر تو به اندازه دوست می داشتی با این همه بی پروایی به بازی نمی گرفتی.



نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 17:43 توسط مهتاب محسنی| |

 

کاش مجسمه ای بودم در میدانی

و شما نمی دیدید

می بینم خوشبختی را از کف هم می ربائید

به خانه نمی برید

در جوی خیابان می ریزید!

 

(شمس لنگرودی)

نوشته شده در جمعه 1390/12/05ساعت 20:21 توسط مهتاب محسنی| |

 

 

خسته ام مثل در آغوش ِکسی جا نشدن

 

خسته ام مثل همآغوشی و ارضا نشدن

 

 

پ.نوشت:شعر از سید مهدی موسوی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 1:12 توسط مهتاب محسنی| |



ماه پشت شیشه ی بخار گرفته ی حمام ِ دلم ، دارد مُثله می شود...


نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 16:56 توسط مهتاب محسنی| |


درون مغزم


می کوبد... پا


بیست سیاه ِ زنگی


پی نوشت: بیا دانه دانه بیرونشان کن...ظرفیتم تکمیل است.



نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 22:4 توسط مهتاب محسنی| |


این روزها



از هر طرف که می خوری درد دارد



از هر طرف!


نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 21:51 توسط مهتاب محسنی| |


سکوت می کنم


به احترام


آن همه حرف


که در دلم


مُرد...


پی نوشت: چشمانت سیر نشد

می دانم

خودم هم از خودم در حیرتم...

این روزها عجیب دلم می خواهد در هیئت خودکاری ظاهر شوم که حساب و کتاب مغازه ای را می نویسد.


نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 22:52 توسط مهتاب محسنی| |


خرمن گيسويت را نمي خواهم

و كمان ابرويت را

يا نرگس چشم

يا غنچه ي دهان

يا قامت سرو

يا لب لعل

و ماه صورتت را

نمي خواهم

آه ، اگر چيزي هست براي رام كردن اين اسب وحشي ِ روح

صدايت صدايت صدايت

تنها صدايت از پشت تلفن راه دور.


نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 21:51 توسط مهتاب محسنی| |


اينجايم


و درد


مي كند  ورودي ِ همه ي سلول هايم.

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 11:59 توسط مهتاب محسنی| |


گاهي اوقات

اوقاتي مثل اين ،

ديگر  نامش صبوري نيست.

نامش چيزي شبيه حالي ست، هنگامي كه دست هاي سرد ِ تو را ، فقط جيب هايت مي فهمند.

حالا بيا دماسنج بگذار و اثبات كن هوا تكه هاي يخ دارد و تو هم با تن ِ گرمت اينجايي!

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/22ساعت 0:43 توسط مهتاب محسنی| |


روش زيستن من اين است

تمام سال، طاق باز ،به آسمان چشم مي دوزم

و ماهم كه كامل شد

لب هايم را باز مي كنم ؛ مي بلعمش.

ماه در هاضمه ام ميسوزاند و يخ مي بنداند

كيف ميكنم،

مي دانم

عشق حقيقي را
يك شب ِ رويايي هم كافيست.

ماه هم مي داند ،

كه مي سوزاند

كه يخ مي بنداند.

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01ساعت 13:43 توسط مهتاب محسنی| |

مثل گرگ زندگی می کردیم.دور آتش چنبره می زدیم و گرد می خوابیدیم،بعد سری به علامت حال و احوال و عذرخواهی از گردخوابی ،به هم تکان می دادیم و دُم مان را تا نزدیک دماغمان جلو می آوردیم.

خیلی به هم احترام می گذاشتیم، با بهترین صفات همدیگر را صدا می زدیم و با اولین خرناسه و اولین دندان

نیش که به رخ هم می کشیدیم ناگهان....

خون را که از چشم پاک می کردیم،می دیدیم ،تن هم را تا آخرین تکه ی گوشت ِ چسبیده به استخوان دریده ایم.

روزها طول می کشید تا زخم ها خوب شود.پشت به هم می خوابیدیم و با دُم باد می زدیم. خوب که می شد دوباره گرد می خوابیدیم و بعد سری به علامت حال و احوال و عذرخواهی از گردخوابی ،به هم تکان می دادیم و دُم مان را تا نزدیک دماغمان جلو می آوردیم و دور آتش جمع می شدیم.

کار ِ ما همین بود

و همچنان درباره ی احترام حرف می زدیم

روزها زخم فوت می کردیم ، شب ها زخم می زدیم!

تا شکار بود و سرخوش بودیم و سرگرمی بود، مدام به هم تعارف می کردیم و از پک و پهلو گرفته تا نیش و پوست از همدیگر تعریف می کردیم...راه می رفتیم و قربان ِ اندام هم می رفتیم و در سر می شمردیم که روز مبادا به کجا بزنیم که کاری باشد!

عاشق هم می شدیم ، عاشق دندان زرد هم...ما گرگ ها دندان هامان زرد بود چشمهامان سرخ.

اینها روزهای عاشقی مان بود.غیر از این ،داستان به زخم زدن و زخم خوردن کفایت نمی کرد،حتما کشته می دادیم.

راحت به هم مضنون می شدیم، به سرعت ِ تکان خوردن ِ گوش، وقتی ریزتزین صدایی شنیده باشد، هنگام شکار.

ما از ابزارهای خدادای مان برای شکار، بر علیه همنوعانمان استفاده می کردیم. و اولین هم نوع،همخانه و همخواب و هم آغوشمان بود.

خدا چه اشتباهی کرد به ما قدرت تفکر و انتخاب داد،چرا که ما از محتویات سر فقط از دندانهایمان استفاده کردیم.

تیز بودند یا به مرور تیز شدند نمی دانم،ولی دفعات اول خیلی سخت بود. به مرور آسان شد و کم کم دلپذیر...و دیگر جشنواره ای شد رقابتی.جشنواره ای که در آن دندان ها را تیز می کردیم و به جان عزیزترینهایمان می افتادیم.

یاغی ترین و سفيه ترینمان ادعای همه چیز دانی می کرد و تیز دندان ترینمان ادعای هم نوع دوستی.تکراری می شود اگر بگویم بقیه چه ادعاهایی می کردند.

این روزها از اعضای فعال ِ ناخواسته ی این جشنواره ی خونی هستم و می شنوم صدایی از دور می خواند:


...i get a taste of blood in my mouth when you near





نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/13ساعت 13:4 توسط مهتاب محسنی| |

چشم هايم را بستم و بار ديگر باز كردم.... نه،ذره اي از حقيقت تغيير نكرده بود!

دختري ساده، با موهاي خرمايي بلند و موج دار ، با قد و اندامي متوسط و رفتاري آرام آنجا نشسته بود و ليواني در دست داشت و جوري آن را  لمس مي كرد انگار عضوي از وجودش بود و سالها آن را مي شناخت.

از آنجا كه من ايستاده بودم، چهره اش آنچنان مشخص نبود. پاهايم به وضوح مي لرزيد و نوك انگشتانم يخ و بي حس شده بود. زبانم در دهان خشك مي شد و هرچه مي چرخاندم طعم تلخ تري به چشايي ام تحويل مي داد.

دكولته ي كوتاه سفيد به تن داشت و نمي رقصيد....روي يكي از مبل هاي بزرگ ِ چرمي ِ زرشكي رنگ نشسته بود و با ليوانش بازي مي كرد. ليوان را به لبش مي برد ،محتوياتش به لبش مي خورد و برمي گشت...

به فاصله ي دو قدمي اش رسيدم. عطر زنانه اش با عطر موهايش و عطر چيزي كه با بقيه فرق مي كرد به مشامم برخورد كرد. در ليوانش تصوير معوج خودم را ديدم با دكولته اي مشكي و بلند.توان اينكه بر شانه اش بزنم تا برگردد يا به بهانه اي سر صحبتي را با او باز كنم در خود نمي ديدم.

آخ خدايا كاش دنيا همينجا تمام مي شد و من در كنار معشوقه ي معشوقم مي مُردم.

پا پشت ِ پا گذاشتم كه برگردم.نه! تا وقتي چشم هايش را نبينم هيچ جا نمي روم.

صداي موسيقي در سرم آنقدر پُر بود كه ديگر مي توانستم صداي قلبم را بلندتر و صداي ذهنم را واضح تر بشنوم، انگار وقتي موسيقي بلند است تو با خودت كمتر رو در بايستي مي كني.

بايد چشم هايت را ببينم، قدري ليوان را آن سو تر بگير!

چند دقيقه اي كه نمي دانم چند دقيقه طول كشيد، همانطور آنجا ايستادم و انگار بالاخره متوجه سنگيني ِ حضورم شده باشد،برگشت.

چشم هايم را بستم و بار ديگر باز كردم...نه!ذره اي از حقيقت تغيير نكرده بود.

به راحتي مي شد عاشق او شد!

چشم هاي معصوم و پاك كه به رنگ خالص مشكي مزين بود و اجزاي صورت ساده و خوب و بي نقص....مدتي به نگاه گذشت،كنارش دعوتم كرد.نشستم... و تمام اين مدت ،زانوانم را با دست گرفتم كه لرزشش مشخص نباشد.

تصوير معوج هر دويمان اين سو و آن سوي ليوان نقش بست...كاش محتويات ليوان را توي صورتم مي پاشيد و چشم كه باز مي كردم همه چيز غيب شده بود.

هيچ چيز از حرفي كه بينمان رد و بدل شد به ياد ندارم. دنيا كش دار ترين دنياي ممكن شده بود . دنياي كشداري كه صداي انريكه مي داد و بيس هايي كه حجمشان كش مي آمد و پخش مي شد.

و سر انجام معشوق آمد.با همان لبخند آمد،با گونه هايي چال آمد،آمد و روي دسته ي مبل ِ بزرگ ِ چرمي ِ زرشكي رنگ،كنار معشوقه اش نشست و او را به من معرفي كرد و من را به او معرفي نكرد!

و من را به او معرفي نكرد.

جفت من هم آمد.  روي دسته ي مبل ِ بزرگ ِ چرمي ِ زرشكي رنگ، كنار من نشست و دستش را به دور گردنم حلقه كرد و من هيچكس را به هيچكس معرفي نكردم.

من هيچ كس را به هيچ كس معرفي نكردم.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/09ساعت 22:23 توسط مهتاب محسنی| |


ما بين ِ من و تو


هيچ نيست


ميان ِ من و تو


هيچ ...


نوشته شده در جمعه 1390/04/24ساعت 0:46 توسط مهتاب محسنی| |


سكوت را دوست دارم، هرجا كه باشد...سكوت فرصت مي دهد صداي نفس هايت را بشنوي. سكوت فرصت مي دهد به ريزترين حركت ريزترين شي دقت كني و يا ريزترين پرش رگ هاي صورت بي حالتت را احساس كني.


سكوت خوب است پشت يك صداي ممتد يا پشت يك بيانيه ي بلند يا پشت يك سكوت ديگر.


سكوت خوب است بعد يك بوسه ي طولاني ديوانه كننده  يا بعد يك هماغوشي بلند يا بعد يك سكوت ديگر.


سكوت خوب است.سكوت باعث مي شود بو ها را حس كني.باعث مي شود گوش ها را تيز كني.باعث مي شود حركت اضافه نكني.


سكوت خوب است اگر آه ِ بلند ِ بعد از خواب ِ معشوق آن را بشكند...اگر غلت خوردن هاي معشوق روي تخت آن را مشوش كند...اگر نام تو از دهان ِ  معشوق صدا شود.


سكوت خوب است،

اگر تو باشي،

اگر كسي باشد كه آن را بشكند.


(از دفتر خاطراتم88/4/17 )

نوشته شده در جمعه 1390/04/10ساعت 0:32 توسط مهتاب محسنی| |


ادامه ي تماشا كردنش كه خيلي دردناك مي شود ، چشمها را مي بندم.بعد بازشان مي كنم تا مطمئن شوم هنوز آنجاست. « آيا اينجا  يك جور زندگي اجتمائي برقرار است؟»

روي حرفم درنگ مي كند.«هركس با ديگري زندگي مي كند و در بعضي چيزها شريك است.مثل دوشهاي عمومي، ايستگاه برق و بازار . توافقهاي ساده ي ناگفته اي اينجا هست،اما نه چندان پيچيده. چيزي نيست كه لازم باشد فكرش را بكني، يا حتي آن را به زبان آوري. بنابراين لازم نيست چيزي از گردش امور در اينجا يادت بدهم. مهم ترين چيز درباره ي زندگي در اين جا اين است كه مردم خود را در اشيا ذوب مي كنند. تا وقتي اين كار را بكني ،هيچ اشكالي پيش نمي آيد»

«منظورت از ذوب چيه؟»

« مثلا وقتي در جنگلي ، قسمت پيوسته اي از آن مي شوي. وقتي در باراني ،قسمتي از باران مي شوي .وقتي در صبحي ،قسمت پيوسته اي از صبح مي شوي.وقتي با مني ،قسمتي از من مي شوي.»

«پس وقتي تو هم با مني ،قسمت پيوسته اي از من مي شوي؟»

«درست است»

«چه احساسي به آدم دست مي دهد ؟ خودت باشي و در عين حال قسمتي از من باشي!»

يكراست نگاهم مي كند و به سنجاق سرش دست مي زند.« خيلي طبيعي است.بهش عادت كه بكني،خيلي ساده است.مثل پرواز كردن.»


قسمتي از رمان كافكا در كرانه،نوشته ي هاروكي موراكامي نويسنده ي دوست داشتني من...




نوشته شده در سه شنبه 1390/04/07ساعت 15:20 توسط مهتاب محسنی| |




وقتي خدا داشت ( بال) پخش مي كرد


ما سرخوشانه سر ِ صف ( دُم ) ايستاده بوديم!




پي نوشت: توي دم هم شانس نياورديم... همه  پا مي ذارن رو دم ما!




نوشته شده در یکشنبه 1390/03/29ساعت 13:52 توسط مهتاب محسنی| |


چشاشون ُ پُر تور و پُر قايق مي كنن

اگه ماهيگير بميره، ماهيا دق ميكنن


واسه اونا دل بركه،مث ِ يه قفس مي مونه

اگه ماهيگير بميره،بركه بي نفس مي مونه


بركه بي نفس بمونه، تن آب بو مي گيره

با نوازشاي پارو، بركه آبرو مي گيره


واسه زندگي تو مهتاب،ماهيگير پل عبوره

ماهي ديوونه ي قلاب،ماهي ديوونه ي توره


ماهي خوب ِخوب مي فهمه فرق طعمه با شكارُ

توي تورم كه اسيره مي دونه راه فرارُ


ولي اصلا آرزوشه كه ببينه طعمه رُ

پا بذاره روي ترسي كه بهش مي گه نرو


دل به خشكي زدن انگار، همشون مي خوان برن

خيلي وقته اين پايين صف كشيدن،منتظرن


چشاشون ُ پُر تور و پُر قايق مي كنن

اگه ماهيگير بميره، ماهيا دق ميكنن


پي نوشت:

حالم به حد حك كردن اين ترانه در اين صفحه نيست؛ حالم چيز عجيبي ست كه ...


مرد مي خواهد كه بفهمد حالم را...


در شبگردي هايم به اين ترانه برخوردم،پنداشتم اينجا بگذارمش كه اگر آشنايي ديد ، به ماهي ها بگويد تنها نيستند.


/شعر از حسين غياثي/


نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 1:1 توسط مهتاب محسنی| |


فكر مي كنم


عاقبت هجوم ناگهان عشق


فتح مي كند


پايتخت درد را.


وام نوشت:

قيصر امين پور


پي نوشت:

اينكه تو عاشق كسي بشوي هيجان انگيز است.

اينكه كسي عاشق تو بشود هيجان انگيز تر است.

سالگشت اين تلاقي هيجان انگيز مبارك.

 

پي ِ پي نوشت:

( هيجان انگيز) هم هيجان انگيز است چون تكه كلام توست.


نوشته شده در شنبه 1390/02/24ساعت 23:26 توسط مهتاب محسنی|


زندگي


دست مي گذارد روي نبض من


نمي گويند، اما


انگاري عشق گرفته ام!


نوشته شده در دوشنبه 1390/02/19ساعت 23:18 توسط مهتاب محسنی| |


امروز باز  وسط خيابان گريه ام گرفت

.

.

نمي دانم چطور ،ولي :

من باز بي دليل گريه ام گرفت

.

.

دلم مي سوزد

براي خودم

براي خودم كه هر روز وسط خيابان ، بي دليل، گريه ام مي گيرد.


نوشته شده در دوشنبه 1390/02/05ساعت 21:7 توسط مهتاب محسنی| |


مازوخيسم؟


نه ندارم



هوس تو كرده ام


و يك ليس بستني



خوب شد؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 1:59 توسط مهتاب محسنی| |

Design By : Night Melody